تبليغاتX
و دیگر هیچ...
تلفن که زنگ میزنه تمام وجودم می لرزه...
ای میل هام رو که باز میکنم برای هر کدومشون دستم روی ماوس می لرزه....
بابا که از در میاد تو همش منتظرم شروع به حرف زدن کنه و بگه....

از پنجره که بیرون رو نگاه میکنم ذهنم توی تمام بیمارستانا و خونه ها و سرد خونه ها و زیر زمینهاو خیابون های شهرم می گرده و دلم پر میکشه برای مظلومیت نگاه مردمی که دلشون خون شده...
دلم می خواد داد بزنم...اینقدر بلند که خواب خفتگان خفته رو ازشون بگیرم و بیدارشون کنم از خواب...

تهران من این روزها عجیب بوی خون میده....
محرم امسال تمومی نداره انگار....
اما....
اما............
بازم من دلم روشن...
نگاه مردم برای من عجیب آشناست این روزا...
و بهار عجیب نزدیک....

میرم توی تراس دستامو از هم باز می کنم و تمام این شهر و تک تک شما رو بغل می کنم که تنها نمانیم به درد ازین درد مشترک و همراه شویم...که همراهیم تا فردا که می آید... 
می دونم تلخیم
می دونم درد داریم اما...
بودنمون..امیدمون...ایستادنمون...
بهترین دوای درده اونایی که عزیزاشون پر کشیدن از بینمون.....
اندکی صبر....

این شعر رو در جواب پست یه رفیق نوشته بودم براش میزارمش اینجا دوباره که عجیب حرف دلم الان :

تنها نیستی رفیق
من نیز با تو فریاد خواهم زد که زمین را عاصی کنیم
و پشت من به تو گرم است و تو به من
که ما همراهیم...

رد انگشتان خون آلود من و توست روی دیوار شهر میدانم
اما باران شاید بشورد این خون را تن شهر
یادها زنده می ماند....فردا از آنَِ ماست

اندیشه مان را سقط کنند چه خیالی....
اگر دستم ببرند
با دهان و قلمم می نویسم
اگر مرکبم بشکنند
با خونم می نویسم
اگر قلمم بشکنند
با استخوانم می نویسم
و اگر استخوانم بشکنند
با تپش قلبم فریاد خواهم کرد....

به دوردستها خیره شده ام به فردا....
آب و گلاب را حرام کردند
باران را نتوانسته اند...
و ابرها روزی کنار خواهند رفت
و آفتاب از پس ابرها خواهد دمید

طاقت بیار رفیق........


و دیگر هیچ..   
هنگامه

پ.ن۱: خیلـــــــــــــــــــــی سخته که با سر زدن به وبلاگاتون و آپ شدنش خیالم راحت شه که خوبین....
پ.ن۲: اینقدر دلم گرمه به بودنتون که دیگه تنها نیستم......
پ.ن۳: دارم از پنجره ی اتاقم تهران و نگاه میکنم.  
پ.ن۴: یه نفس عمیق بکشین.
پ.ن۵: مشتهام گره شده و قلبم فشرده اما.....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 18:14 توسط هنگامه |

 

وقتی از همه ی چیزایی که میخوای می گذری....حس میکنی دیگه هیچی نداری....
هیچی نداری....
دیگه مال خودت نیستی....
از تو فرو ریختی و چیزی ازت نمونده....
و دیگر هیچ....

هنگامه

 

پ.ن۱: تمام زندگیم گذشتم به خاطرشون...
پ.ن۲: و خداوند صابران را دوست دارد...
پ.ن۳: چرا محرم که میشه دلم میگیره نمیدونم...اما کاش به اندازه ی یه ذره از  این کارناوالها یکی میگفت اونی که حماسه ساخت کی بود اصلا!!!  کسی میدونه؟؟
پ.ن۴: از خونه ی مامان بزرگ که اومدم توی جوبها پر از غذاهای نیمه خورده نذری بود...اما...من میدونم دیشب یکی با سر گرسنه سرشو گذاشت زمین...
پ.ن۵: در همین شهر در میان شما...
پ.ن۶: برای تمام اونایی که این روزا منتظر سبزی بهارن و تلاش میکنن برای اومدنش با تمام وجودم سلامتی میخوام....
پ.ن۷: فکر نکنم جز من امروز کسی اینجا باشه ...پشت کامپیوترش...تو خونه...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 دی1388ساعت 12:1 توسط هنگامه |


اون روزا ما دلی داشتیم.. واسه بُردن جونی داشتیم

واسه مُردن کسی بودیم کاری داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم

تو سرها ما سری داشتیم عشقی و دلبری داشتیم......

کسی آمد که حرف عشق و با ما زد...

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی،دل ما رفته مهمانی...

چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست

یه عمری راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد

خودش می برتت هر جا دلش خواست

به هر جا برد بدون ساحل همون جاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم میشه تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی

باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد

خودش می برتت هرجا دلش خواست

به هر جا برد بدون ساحل همون جاست
به هر جا برد بدون ساحل همون جاست


                                                 مسعود فردمنش

ودیگر هیچ...
هنگامه

پ.ن۱: دارم درس می خونم مثل بچه های خوب.
پ.ن۲: دلم تنگ شده.
پ.ن۳: گفت زیبایی باید ثبت بشه....من شکستم...زیبایی ثبت شد؟؟؟
پ.ن۴: قصه ای داره بس عجیب این روزا...
پ.ن۵: امروز بالاخره بعد از مدتها تونستم یه ذره تو خونه حرف بزنم مثل آدم.
پ.ن۶: به یک دریای طوفانی دل ما رفته......


بعدا نوشتم:

آن مَرد، مَرد بود... آن مَرد مُرد... اما نمُرد. آن مَرد،مردم را دوست داشت. روحش شاد.

+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 23:50 توسط هنگامه |


آرزوهایم را در گنجه ی لباسهای زمستانی گذاردم

دلم را بر طاقچه نهادم
             
-در کنار قاب عکس تو

گل سرخم را در کنار پنجره,رو به کوچه گزاردم

عشقم را در حراج لحظه ها به خدا سپردم

امیدم را به ستاره ها سپرد تا فردا

اشکهایم را به ابرهای پائیزی سپردم

حرفهایم را به سکوت نگاهم سپردم

گذشته را به خاطره هاسپردم و

خاطره ها را به کلمات دفتر خاطرات

بی قراری ام را به آرشه سپردم, سازم غوغا کرد,

نت ها,

نت های بی قراری لحظه ها بود...

اما چه قراری به دل می داد, بی قراری نت ها...

و من خود را به سازم سپردم

و من خود لحظه ها سپردم

و من خود را به بودنم سپردم

و من خود را به معجزه ی گذران روز ها سپردم

تا فردا

...و دیگر هیچ

هنگامه

پ.ن۱: این شعر رو یه بار خیلی وقت پیش اینجا نوشته بودمش..اون موقع همین طوری نوشته بودمش اما الان لازمه اینجا بنویسمش دوباره با دلیل.
پ.ن۲: الان از رخت خواب اومدم بیرون اینو بنویسم...میخواستم چند تا پست اخیر رو پاک کنم دلم نیومد اما تمومش کردم.تموم.
پ.ن۳: و دیگر هیچ... از این شروع دوباره.
پ.ن۴: تصمیمای جدید آدمو زنده میکنن.
پ.ن۵: تموم شد.

بعدا نوشتم: میدونم چند وقته مثل آدم سر نمیزنم به وبلاگها و فقط مینویسم هی آپ میکنم ... خیلی هارو دلتنگم بخونم امشب تموم شد همه چیز باید مینوشتم این رو. فردا میام به همه سر میزنم همه رو می خونم.

کی گفته من نوشته هام رو پاک کردم؟؟؟؟من فقط تعداد صفحات داخل صفحه رو به مدت یک شب یدونه کردم اونم واسه اینکه نمی خواستم ببینمشون این آخریارو.همین. الان هم قیافه ی وبلاگم شبیه قبل شد.

+ نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 1:58 توسط هنگامه |